تبلیغات
باخودم - گاهی سكوت بهتراست
 
یکشنبه 25 شهریور 1397 :: نویسنده : آرش موسوی
گاهی سكوت باید كرد

یكی از بستگان نزدیك مان ، حرف توی دلش نمی ماند
خدانكند از كسی ناراحت شود و در مورد آن شخص واكنشی نشان ندهد.
تا بقول معروف ( با نیش و كنایه ) زهرش را به او نریزد ، آرام نمی نشیند
داستان از آنجا شروع می شود كه:
یكروز بواسطه ی سرزدن به اقوام و بطور ضمنی ، پیگیری مشكل قلبم
از اهواز به شهر كرج رفتم
دكتر برایم اسكن رنگی نوشت.به هر جا سر زدم، یا خیلی شلوغ بودند و
یا با دفترچه خدمات درمانی سرویس نمی دادند.
به هر مصیبتی بود، با راهنمایی و سفارش و خواهش و تمنا
مرا به جایی معرفی كردند.
مركر پرتوگرافی هسته ای ضمن گرفتن دوشماره تماس كه یكی متعلق به من
و دیگری متعلق به  قهرمان این داستان است،
مرا برای دو روز بعد پذیرش كرد.
احساس رضایت و خوشحالی ناشی از این موفقیت سرتاسر وجودم را فراگرفت.
بقول معروف:( از خوشحالی روی پا بند نمی شدم).
بهتر است برگردیم به همان شخص فامیل كه اول داستان گفتم.
از قضا ، فردای آنروز یعنی یكروز مانده به مراجعه برای اسكن قلب،
بخاطر درد شدید دندان ، با قهرمان داستان به دندان پزشكی رفتم.
قبل از كشیدن دندان ، باید یك عكس از آن می گرفتند.
بابت عكس دندان 35000تومان گرفتند ولی چون عكس نشان میداد
كه ریشه ی دندانم محكم است ، دكتر پیشنهاد عصب كشی داد
هزینه ی عصب كشی برای من مسافر زیاد بود.
برای كشیدن دندان از من اصرار و از دندان پزشك برای كشیدن دندان انكار.
دست آخر بی نتیجه به خانه برگشتیم.
قهرمان داستان بشدت عصبی بود و خودخوری میكرد كه چرا جواب دندان شكنی به این
دكتر دندان پزشك بی وجدان نداده است.
بگذریم.
فردای آنروز برای اسكن قلبم ماشین دربست كردم
اسكن شدم و قرار شد برای اسكن مرحله دوم فردایش مجدداً به آنجا بروم.
به خانه كه رسیدم، قهرمان داستان گفت:
مگر دیروز دندان پزشك شماره تماس مرا از تو خواست؟
گفتم: نه
پرسیدم چطور مگر؟
گفت: پیامكی برایم آمد كه مضمونش این بود:
بیمار گرامی، از اینكه كلینیك ما را برای پیگیری درمان انتخاب كرده اید سپاسگذاریم.
قهرمان گفت:من هم با این پیام حالشان را گرفتم:
آره ارواح عمه تون،شما یه مشت كاسبین برای سركیسه كردن مردم.
گفتم: این پیام از پرتوگرافی هسته ای بود.
دو شماره ی تماس از من خواستند ، كه ناچار شدم شماره ی شما را هم بدهم.
از درون داشتم منفجر می شدم
اما چه كنم كه آنجا میهمان بودم
و نگه داشتن حرمت میزبان بر من  واجب.

حالا بعد از وقوع این گاف بزرگ برمن چه گذشت ، كامل كردن داستان را به خودتان می سپارم.

******
امروز یكماه بعد از این ماجراست.

در یكی از خیابان های اهواز هستم، در گرمای بالای پنجاه درجه و شرجی طاقت فرسا

به قصد خرید بیرون آمده ام.

قفسه ی سینه ام  می سوزد و در دست چپم  احساس سنگینی می كنم.

با این حال نزار این فكر را مدام زمزمه می كنم:

گاهی سكوت بهتر است







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 22 مهر 1397 04:28 ب.ظ
تبادل لینک رایگان
سلام بیا تبادل لینک کن ممنون
بعدش بازدیدت میره بالا تو گوگل سایتت میاد اول
سه شنبه 27 شهریور 1397 02:21 ب.ظ
تبادل لینک قوی با ما هم تبادل کنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


باخودم
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : آرش موسوی
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :